تبليغاتX
نوشته های بهاری


نوشته های بهاری

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااام دلم خیلی تنگولیده بود

خوبین؟؟؟

خوش میگذره؟

منو دعا کردین؟؟؟؟داداش رضا من دعای سفارشی میخواستما...

خوب شد یه مناسبت پیش اومد تا من بیامو آپ کنم اگه گفتین چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

                                           * تولدم مبارک* 

 

                                              

چه روزیم به دنیا اومدم!!!

*تازه فردا هم تولد داداشم من 22 شهریور محمدم 23 شهریور با 4 سال تفاوت سنی!

*اینم کیکمها...نوش جان

                                                  

نوشته شده در 88/06/22ساعت 15 توسط بهار| |

سلااااااااااااااااااااااااااااااام

وای که چقدر دلم براتون تنگ شده بود خیلی وقت بود که ننوشته بودیم

خوبین؟؟

البته به غیر از من خیلیا دیگه دیر به دیر آپ میکنن؟؟چرا؟؟؟حالا من رئیس جمهورم سرم شلوغه بقیه دیگه چرا؟؟!!

همین آلان از پای این درس کوفتی پاشدم از صبح دارم میخونم_ااااااااااااااااااه

به خاطر همین کلاسایی که دارم نتونستم با ناهید خاله برم مسافرت،قرار بود یه سفر زنونه بریم،که حداقل یه هفته چشمون تو چشم این مردا نیوفته و از دست اینا یه نفس راحت بکشیم...ولی نشد دیگه،البته الان ناهید در حال این نفس کشیدنست...

سایه جونمم سلام میرسونه،امروز مامانش اومد،بلاخره بعد چند وقت مامان باباشو میبینه،اونم الان داره کیف میکنه رفته شیراز پیش فک و فامیلا از جمله خواهر محترمه...

قبل از اینکه بره باز با هم قرار گذاشتیم که بریم بیرون این دفعه یکی دیگه از دوستام که البته دوست مشترک منو سایست،با هم رفتیم بیرون،جاتون خالی ناهار رفتیم جیگرکی      خیلی خوش گذشت،بعدشم پاشدیم رفتیم سینما،بازم جاتون خالی...

برم بخوابم که دیگه چوب کبریتم نمیتونه اینارو نگه داره...

شب خوش
نوشته شده در 88/05/20ساعت 22 توسط بهار| |

دیشب برای اولین بار فهمیدم که چقدر برای خانوادم عزیزمو اگر یه بلایی سرم بیاد که داشت میومد،چقدر اذیت میشن.

.

.

.

ساعت 45/1

یهو بدجوری شروع کردم به سرفه کردن،یه دفعه دیدم نمیتونم نفس بکشم،نشستم،ولی باز نفسم بالا نیومد...خیلی ترسیدم اومدم یه جیغی بزنم فهمیدم ای بابا همونم نمیتونم،از اتاق اومدم بیرون،اومدم نفس بکشم که از حنجره یه صدای خیلی بلندو بدی میومد بیرون،خیلی سخت نفس میکشدم،بابامینا با وحشت بلند شدن،داداشم که دنیا رو آب ببره از خواب بیدار نمیشه بلند شد مامانم فقط گریه میکرد،مونده بودن چی کار کنن،هی میخواستم بگم،مامان تروخدا این جوری نکن اما به جای این حرفا اون صدا از حنجرم میومد بیرون تا این که ساکت شدم،دوباره اومدم نفس بکشم که یهو نفسم بالا اومدو تونستم حرف بزنم همون موقع بابام بغلم کرد،تاحالا بابامو انقدر وحشت زده ندیده بودم،حالم که بهتر شد،رفتم بخوابم مامانمم اومد پیشم،حالا نمیخوابید که...هق هق فقط گریه میکرد،دستمو گرفت تا من خوابم ببره،هنوز بیدار بودم که دیدم مامانم پاشد رفت وضو گرفت،شروع کرد نماز خوندن،نمیدونم نماز وحشت میخوند یا نماز شکر...

امروزم قراره ببرنم دکتر،تا ببینن چم شده...خلاصه دیشب همرو ترسوندم...خیلی شب بدی بود،واقعا ترسیدم،فکر میکردم دیگه نمیتونم حرف بزنم.

فهلا...

نوشته شده در 88/04/27ساعت 12 توسط بهار| |

کله گنده دیگه خسته شد بهتره برای یه مدت استراحت کنه(منم که از تنوع بدم نمیاد)

سلام...

الان 2 هفته ای میشه که کلاسای پیشم شروع شده،چقدر زور داره آدم تو تابستون بشینه درس بخونه،هر کی ام میاد خونتون اون بساط درس و  کتاب و ببینه از اومدنش پشیمون میشه،تازه کلی تیکه ام میندازه که تو خرخونیو از این حرفا...

فردا باز با سایه داریم میریم بیرون،کلی دلش لک زده که بیاد آپ کنه ولی فعلا نت در دسترسش نیست...(سلام میرسونه)

*بعضیا خیلی بی معرفت شدن(خودش میدونه)

*کسی از کیمیا خبــــــــــــــــــــــــــــــــــر نداره؟؟؟؟؟

فهلا...

نوشته شده در 88/04/22ساعت 10 توسط بهار| |

سلاااااااااااااااااااااااااام

کله گندرو بردم دکتر تا دیگه انقدر نگرانش نباشین

حالا فعلا این جاش باشه تا یه چیز مناسب پیدا کنم

 آخه من از دست شماها چی کار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟دوباره کله گندرو گذاشتم

ولی باید قول بدین که دیگه دلتون براش نسوزه

دکترم بردمش خیالتون راحت...

نوشته شده در 88/04/15ساعت 11 توسط بهار| |

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااماگه گفتین کی اینجاست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟سایه جونم دیگه اومده پیشم  الان تو آسموناااااااااااااااامپروانهه منم اونم سایست داره منو میگیره

امروز صبح با یه دسته گل رفتم دنبالش تا رسیدم دیدم داره از پنجره دید میزنه اومد پائین تا یه ربع تو بغل هم بودیم آخه خیلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی دلم براش تنگولیده بود

بعدش اومدیم خونه انگده حرف داشتیم که به هم بزنیم ولی حیییییییییف وقت کمه

احتمالا فرداهم میریم بیرون میگردیم آخه هنوزاز دیدن هم سیر نشدیم و نمیشیم آخه ۸ ماه کم نیست

مخصوصا من وسایه که هیچ وقت از هم جدا نمیشدیم الانم از بغل هم تکون نمیخوریم

کلی عکس با هم دیدیم و از همه مههههههههههههههههههههههههههههههم تر:سوغاتیو بچسب

دست گلش درد نکنهالانم سایه داره بعد ۱ سال هندونه میخوره نمیدونه چه جوری نوش جان کنه

فهلا بریم حرف بزنیم و درد دل کنیم

اینم گاو مورد علاقه ی سایه که از من بیشتر دوسش دارهمن:

ـ منو سایه نه که زیادی شیطون میزنییییییییییم واسه همینم یه تغیراتی تو وب دادیم.

نوشته شده در 88/04/12ساعت 18 توسط بهار| |

دیری است که دلدار پیامی نفرستاد

                                                 ننوشت کلامی و سلامی نفرستاد

صد نامه فرستادم و آن شاه سواران

                                                پیکی ندوانید و پیامی نفرستاد

سوی من وحشی صفت عقل رمیده

                                               آهو روشی،کبک خرامی نفرستاد

دانست که خواهد شدنم مرغ دل از دست

                                              وز آن خط چون سلسله دامی نفرستاد

فریاد که آن ساقی شکر لب سر مست

                                             دانست که مخمورم و جامی نفرستاد

چندانکه زدم لاف کرامات و مقامات

                                            هیچم خبر از هیچ مقامی نفرستاد

حافظ به ادب باش که درخواست نباشد

                                           گر شاه پیامی به غلامی نفرستاد

*داشتم میخوندمش خوشم اومد...

نوشته شده در 88/04/09ساعت 22 توسط بهار|

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااام خوفید؟؟؟

امروز 27 خرداد.با یه هفته تاخیر اومدم

دلم خیلی تنگ شده بود

راستش بعد از امتحانا ما 4 روز رفتیم مسافرت،بعد از کلی امتحان دادن خیلی خوب بود.جاتون خالی...

رفتیم مشهد الان یه 3 روزی هست که اومدم ولی نتم قطع بود.حالا نتم که قطعه هیچ این خطارم قطع میکنن آدم میمونه از بی کاری چی کار کنه!!

امتحانات خوب بود،هنوز خستگیمون در نرفته کلاسای پیشم داره شروع میشه...

روز آخر مدرسه با بچه ها رفتیم بیرون جاتون خالی خیلی خوش گذشت،بعدش که برگشتم خونه داشتم از پا دردو دل درد میمردم بگو آخه مجبوری انقدر بخوری؟؟؟!

امروزم ساعت 7 صبح آزمون ورودی داشتم،نمیدونم قبول میشم یا نه!انگار نه انگارمن تازه امتحان دادم هیچی یادم نبود  قبول نشم مشکل از من نیست وقتش کم بود

این انتخابات چه کرد...حالا دیگه بی خیالم نمیشن،واسه آدم خواب نذاشتن اه اه

اینارو ول کن سایه حونم خوبی؟؟؟کی میای؟؟؟کسی از ساغر خبری نداره؟؟؟؟؟

                                     *روز مادر مبارک*

               

نوشته شده در 88/03/27ساعت 12 توسط بهار| |

سلاااااااااااااااااااااااااااااااام

خداروشکر وصل شد

ولی زود باید برم

۱ شنبه ورزش داشتیم.با بچه ها شروع کردیم آب بازی کردن(عین این بچه ها هستن)خودمونم میدونیمکلی همدیگرو خیس کردیم طوری که رومون نمیشد با اون لباس بریم بیرون از شانس بد ما هم زنگ آخر بود

یهو کیانی اومد تو حیاط مارو میگی تا دیدیمش رفتیم تو دستشوئیو جیم شدیم ولی ۴ نفر از بچه ها رو گرفت.بعد بلافاصله زنگ خورد.همه خوشحال بودیم که زنگ خوردو دیگه نتونست بهمون چیزی بگه. فرداش پاشدیم اومدیم دیدیم به به... اون ۴ نفریو که دیده بود کشوند دفتر واسشون کمیته انضباطی تشکیل دادن.الانم ۲ روزه که در زیر پله ها روبروی دفتر نشستن و کیف دنیارو میکننداخراج شدن

۵ شنبه به مناسبت اینکه دیگه سال تموم شده و ما داریم دیپلم میگیریم(دیپلمم شد مدرک!!)میخوان ببرنمون بیروناز مدرسه ی ما واقعا این کارا تعجب داره!!!

دیروز کلی نشستیم دینی خوندیم به هوای اینکه امروز امتحان داریم رفتیم سر کلاس برای اولین با خانوم باهامون کاری نداشت ما هم همه زنگ بعدشم تاریخ داشتیم اونم قرار بود امتحان بگیره ولی ما اصولا فقط یه درسو میخونیم واسه همین اصلا لای تاریخو باز نکرده بودیم اومد سر کلاسو گفت وسایلتونو بردارید میخوایم بریم سایت فیلم ببینیم ما خوشششششششحالرفتیم یک عدد فیلم واسه زمان ما قبل تاریخو دیدیم(آجر ماجور توش بود بچه های آجری...)باز من الزایمر گرفتم

دیگه براتون عادیه که من حرفام یادم بره الانم دیگه چیزی یادم نمیاد

پس فهلا

*برام دعا کنید ۴ روز دیگه امتحانام شروع میشه احتمالا ۲۰ خرداد دوباره میام...

نوشته شده در 88/02/22ساعت 19 توسط بهار| |


سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

خوفید؟

الان 2 هفته ای میشه که نتم قطعه

خداروشکر الان 2 روزه وصل شده،دلم خیللللللللللللللللللللللی براتون تنگیده بود

خوبید دیگه...

امروز ساعت11 تعطیل شدیم،روز معلمه دیگه ولمون کردن،نامردا خودشون جشن دارن

سخت مشغول درس خوندنم،امسال کی تموم میشه خدا میدونه،دیگه رو به ...

جااااااتون خالی با ناهیدی رفتیم عروسی،خوش گذشت،عروس هم سن من بود،خیلی جالب بود،ولی در کل خوش گذشت

این جمعه اولین هفته ای بود که من شنبش امتحان حسابان نداشتم،انگده خوشحال بودم که خدامیدونه،جاتون خالی با خانواده رفتیم سینما،اخراجی ها،خیلی باحال بود

تا اون جایی که یادمه قبلا حرف واسه گفتن زیاد داشتم،آدم پرحرفیما،ولی میشینم که آپ کنم...دست خودم نیستا

فهلا

نوشته شده در 88/02/13ساعت 12 توسط بهار| |


Design By : Night Skin